وقتي اورا ديد يکه خورد،،انتظار چنين رويارويي رو
بعد از 12 سال نداشت،همان تبسم معصومانه ،تبسمش را هرگز فراموش نمي کرد،تمام سال
هايي که براي فرار از ياد او به بحرين رفته بود همه با يک لبخند بر باد رفت،دوباره
سر جاي اولش بود،نگاهي به پسر بچه اي که دست مادرش را گرفته بود کرد،چقدر شبيه
بودند،خنده اي تلخ به کودک کرد،و بي انکه منتظر جواب کودک به خنده اش باشد،راهش را
کج کرد و رفت.

The sweet smell of a great sorrow lies over the land
عطر شیرین سوگی سنگین،پیچیده بر زمین
Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky:
در سربی آسمان گم می
شود دخان ،
A man lies and dreams of green fields and rivers,
خفته مردی وبه سر : رویای
دشت سبز ، جویبار پرخروش
But awakes to a morning with no reason for waking
صبحدم چو بیدار می
شود ،جوید سبب ز هوش
He's haunted by the memory of a lost paradise
او را
اسیر کرده است ،یاد بهشت گم شده
In his youth or a dream, he can't be
precise
به درستی
نمیداند چه زمان در جوانی یا به یک رویا:
He's chained forever to a world that's departed
تاابد زنجیرش
کرده اند،به دنیای مردگان
It's not enough, it's not enough
کافی
نیست،کافی نیست
His blood has frozen & curdled with fright
خونش از
هراس سرد و دلمه بسته
His knees have trembled & given way in the night
تسلیم شب
،با زانوانی لرزان
His hand has weakened at the moment of truth
دستش چه
سست،در هنگامه ی حقیقت
His step has faltered
پایش چو
لغزد
One world, one soul
یک
جهان،یک روح
Time pass, the river rolls
می بگذرد زمان،می نوردد رود
It's not enough it's not enough
کافی
نیست،کافی نیست
His hand has faltered
دستش چه
سست
.... .... ......
And he talks to the river of lost love and dedication
سخن می
گوید با رود،رودی سرشار از عشق و ایثار گم شده
And silent replies that swirl invitation
پاسخی که
داد؟ سکوت،دعوت به غرقه ی گرداب میکند
Flow dark and troubled to an oily sea
آشفته،
تیره، جاری شو به دریای نا بکار
A grim intimation of what is to be
خبری
شوم:بودن چیست؟
There's an unceasing wind that blows through this night
بادی
وزان به شب،،بی وقفه سر به سر
And there's dust in my eyes, that blinds my sight
گردی به
دیده ام،برده است دید من
And silence that speaks so much louder that words,
گوید سخن
سکوت،بهتر ز واژگان:
Of promises broken
از عهد چون شکست
Pink
Floyd
A
Momentary Lapse Of Reason
ترجمه از ققنوس

شايد 5-6 سال پيش بود که يک
مساله بغرنج فکر من را درگير کرده بود،مساله آنقدر بغرنج و زجر آور بود که مطمئنم اگر درگيري ذهنيم ادامه ميافت از دروازه
هاي جنون رد مي شدم... شايد راحت انگاري شيرازي به دادم رسيد،مساله اين بود که
:خدا از کي بوده است؟ همين سوال ساده بود
که مدت ها مرا زجر مي داد،من آن وقت ها چيزي از فلسفه نمي دانستم،(هنوز هم نمي
دانم) اما براي رهايي از اين تنگناي فکري به اين نتيجه رسيدم که تفکر من بر پايه ي
ماده و زبان بنا شده است و قادر به فهم خدا نيستم ،چرا که با يک تفکر مادي نمي
توان يک مساله ي غير مادي را فهميد،البته در مقام انسان از اينکه عاجز از فهم چنين
مساله اي شده بودم تا حدودي سر خورده شدم.
مدتي پيش با پو يا صحبت مي
کردم. از ويتگنشتاين مي گفت،اينکه تنها فيلسوفي است که تحصيلات آکادميک دارد و به
عقيده ي بعضي از علما فلسفه را تمام کرد،مدتي پيش درباره ي ويتگنشتا ين مي
خواندم،(آشنايي با ويتگنشتاين ،پل استراتن،نشر مرکز)که دقيقا به مساله ي بالا
اشاره داشت ، از اينکه من هم توانسته ام منطقي شبيه به ويتگنشتاين داشته باشم ،احساس
شعف زيادي به من دست داد.البته مسلما بيان ويتگنشتاين بسي بهتر است:
"ميدانم که اين جهان
وجود دارد،چون من در آن قرار گرفته ام ،همچون چشم در ميدان ديد"اما يک مطلب
چالش بر انگيز در مورد اين جهان است که ما ان را معناي جهان مي ناميم،اما اين معنا
درون جهان نيست ،بلکه بيرون آن قرار مي گيرد: معناي زندگي ،يعني معناي جهان را مي
توانيم خدا بناميم."از نظر او عبادت
همانا انديشيدن در باب معناي جهان بود.