تبليغاتX
روزنه

وقتي اورا ديد يکه خورد،،انتظار چنين رويارويي رو بعد از 12 سال نداشت،همان تبسم معصومانه ،تبسمش را هرگز فراموش نمي کرد،تمام سال هايي که براي فرار از ياد او به بحرين رفته بود همه با يک لبخند بر باد رفت،دوباره سر جاي اولش بود،نگاهي به پسر بچه اي که دست مادرش را گرفته بود کرد،چقدر شبيه بودند،خنده اي تلخ به کودک کرد،و بي انکه منتظر جواب کودک به خنده اش باشد،راهش را کج کرد و رفت.

+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 0:29 توسط شهاب |

وقتی همسر آینده ی آدم بمیره،بهترین وقت برای خوندن کتاب های سارترو کافکاست...
+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 14:37 توسط شهاب |





The sweet smell of a great sorrow lies over the land

 

عطر شیرین سوگی سنگین،پیچیده بر زمین
Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky:

 

 در سربی آسمان گم می شود دخان ،
A man lies and dreams of green fields and rivers,

 

 خفته مردی وبه سر : رویای دشت سبز ، جویبار پرخروش
But awakes to a morning with no reason for waking

 

صبحدم چو بیدار می شود ،جوید سبب ز هوش
He's haunted by the memory of a lost paradise

 

او را اسیر کرده است ،یاد بهشت گم شده

 

In his youth or a dream, he can't be precise

 

به درستی نمیداند چه زمان در جوانی یا به یک رویا:
He's chained forever to a world that's departed

 

 تاابد زنجیرش کرده اند،به دنیای مردگان

 

 

 

It's not enough, it's not enough

 

کافی نیست،کافی نیست

His blood has frozen & curdled with fright

 

خونش از هراس سرد و دلمه بسته
His knees have trembled & given way in the night

 

تسلیم شب ،با زانوانی لرزان
His hand has weakened at the moment of truth

 

دستش چه سست،در هنگامه ی حقیقت
His step has faltered

 

پایش چو لغزد
One world, one soul

 

یک جهان،یک روح
Time pass, the river rolls
می بگذرد زمان،می نوردد رود
It's not enough it's not enough

 

کافی نیست،کافی نیست
His hand has faltered

 

دستش چه سست
.... .... ......

And he talks to the river of lost love and dedication

 

سخن می گوید با رود،رودی سرشار از عشق و ایثار گم شده
And silent replies that swirl invitation

 

پاسخی که داد؟ سکوت،دعوت به غرقه ی گرداب میکند

 

Flow dark and troubled to an oily sea

 

آشفته، تیره، جاری شو به دریای نا بکار

 


A grim intimation of what is to be

 

خبری شوم:بودن چیست؟

There's an unceasing wind that blows through this night

 

بادی وزان به شب،،بی وقفه سر به سر
And there's dust in my eyes, that blinds my sight

 

گردی به دیده ام،برده است دید من
And silence that speaks so much louder that words,

 

گوید سخن سکوت،بهتر ز واژگان:

 


Of promises broken

 

 از عهد چون شکست

 

 

 

Pink Floyd

 

A Momentary Lapse Of Reason

 

ترجمه از ققنوس

+ نوشته شده در 87/04/07ساعت 11:37 توسط شهاب |






شیزوفرنی قابل درمان است ،چاره ای بجوییم!
+ نوشته شده در 87/04/02ساعت 0:56 توسط شهاب |




 


شايد 5-6 سال پيش بود که يک مساله بغرنج فکر من را درگير کرده بود،مساله آنقدر بغرنج و زجر آور بود که مطمئنم اگر درگيري ذهنيم ادامه ميافت از دروازه هاي جنون رد مي شدم... شايد راحت انگاري شيرازي به دادم رسيد،مساله اين بود که :خدا از کي بوده است؟ همين سوال ساده بود که مدت ها مرا زجر مي داد،من آن وقت ها چيزي از فلسفه نمي دانستم،(هنوز هم نمي دانم) اما براي رهايي از اين تنگناي فکري به اين نتيجه رسيدم که تفکر من بر پايه ي ماده و زبان بنا شده است و قادر به فهم خدا نيستم ،چرا که با يک تفکر مادي نمي توان يک مساله ي غير مادي را فهميد،البته در مقام انسان از اينکه عاجز از فهم چنين مساله اي شده بودم تا حدودي سر خورده شدم.

مدتي پيش با پو يا صحبت مي کردم. از ويتگنشتاين مي گفت،اينکه تنها فيلسوفي است که تحصيلات آکادميک دارد و به عقيده ي بعضي از علما فلسفه را تمام کرد،مدتي پيش درباره ي ويتگنشتا ين مي خواندم،(آشنايي با ويتگنشتاين ،پل استراتن،نشر مرکز)که دقيقا به مساله ي بالا اشاره داشت ، از اينکه من هم توانسته ام منطقي شبيه به ويتگنشتاين داشته باشم ،احساس شعف زيادي به من دست داد.البته مسلما بيان ويتگنشتاين بسي بهتر است:

"ميدانم که اين جهان وجود دارد،چون من در آن قرار گرفته ام ،همچون چشم در ميدان ديد"اما يک مطلب چالش بر انگيز در مورد اين جهان است که ما ان را معناي جهان مي ناميم،اما اين معنا درون جهان نيست ،بلکه بيرون آن قرار مي گيرد: معناي زندگي ،يعني معناي جهان را مي توانيم خدا بناميم."از نظر او  عبادت همانا انديشيدن در باب معناي جهان بود.

+ نوشته شده در 87/03/29ساعت 12:49 توسط شهاب |



صبح ، مترو ،ترن امام خمینی- صادقیه :

کنار یکی از این حفاظهای شیشه ای که صندلی ها را از در مترو جدا می کند ایستاده بودم ،این پا و آن پا می کردم و مثل همیشه مترصد یک فرصت بودم که یک صندلی خالی بشود و جسمم را روی یک صندلی بگذارم ،در همین حال و احوالات بودم که متوجه نگاه های سنگین مسافرین قطار به یک سمت خاص شدم ،با دنبال کردن رد نگاه ها به یک چهره ی پسامدرن برخورد کردم،جوانی بیست و چند ساله بود ،عبائی سفید روی دوشش انداخته بود وکلاهی قدیمی به سر داشت که وسط آن سیاه رنگ و دور آن سفید بود،پشتش به من بود ،دوست نداشتم مثل بقیه نگاهی توهین آمیز به او داشته باشم ، نگاهم از سر فضولی بود: بالاخره رویش را به سمت من برگرداند ،چهره ای غریب داشت ،ابروهایش مثل دو کمان بود که به وسیله ای ،شاید مداد چشم (این را بانوان بهتر دانند)آنها را کشیده بود و تا نزدیک شقیقه اش ادامه داشت ،چشمانش آبی و زیبا بود، و یک ریش بلند تقریبا مشابه ریش آخوند ها داشت ،ولی با این تفاوت که به آن شکل خاصی داده بود(آخوندها معمولا به ریششان اجازه می دهند آزادانه رشد کند)، یک جزوه و یکی دو تا روزنامه به دست داشت و وچهره اش بشاش بود.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید بنده ی خدا یک درویش است ،اما بیشتر شبیه به زرتشت پیامبر بود ،مسافرین بر و بر به او نگاه می کردند و بعضی هم نیشخند تحقیر آمیزی به لب داشتند ،آخر چهره ای عجیب داشت ،حتی چند پیرمردی هم که در واگن بودند با قیافه ای متعجب به او نگاه می کردند ،به ایستگاه آزادی که رسیدیم پیاده شد ،یکی از مسافرین به دیگری گفت :"ابوریحان بود؟" آن یکی گفت "شاید هم پدر ابو علی سینا بوده " و پنج شش نفری که اینها را شنیده بودند خندیدند ،دو مرد که یکیشان سبیل قیطانی داشت همزمان با خروج جوان درویش مسلک واردشدندومردی که سبیل قیطانی داشت به همراهش گفت:" دیدیش؟"و با هم قهقهه زدند ، آن سو تر مردی که کنار در ایستاده بود گفت :"از امام خمینی تا اینجا به هر ایسگاه که میرسیم واگنشو عوض می کنه ..."حوصله نداشتم به رفتار مردم فکر کنم ، گرچه پوشش جوان درویش خودنمایانه بود ،اما در دل شجاعتش را تحسین کردم.

عصر ، مترو ،ترن امام خمینی-میرداماد:

نمی دانم چه شد که به اشتباه در ایستگاه دروازه دولت از قطار پیاده شدم ،صبر کردم تا قطار بعدی بیاید ،تمام صندلی ها خالی بود و با اقتدار روی یکی از آنها نشستم ،پسری که شاید 18 یا 19 سال داشت به کنار صندلی من آمد و بعد از کمی تردید کنار من نشست ،از جیبش 7 تا کارت تلفن در آورد ،مثل پاسور به دستش گرفت و با ژستی قمار بازانه شروع کرد به ورق زدن آنها ،شاید اشتباه کردم اما به رویش خندیدم ، او هم خندید ،لباس هایش کهنه بود ، عینکی هم به صورت سبزه اش داشت ،گفت : "دیروز با همین کارتاازیه احمق 50 تا بردم "و گفت که چطور این کارو کرده ،به حرفهایش گوش نمی دادم ،چون نه از پاسور سر رشته ای دارم ،نه جمله های او را خوب می شنیدم،کلماتش را به سنگینی ادا می کرد ،چند لحظه ای ساکت شد ، ناگهان گفت :"الانم با زیدم بیرون بودیم ،کلی بستنی خورد ،آخه میخوام باهاش ازدواج کنم ،بهش اینجوری گفتم،لا مصب مث گاو می خوره "گفتم :"خوب هوا گرمه،بستنی می چسبه!"گفت :"بهش گفتم هوی مث گاو نخور ،اونم کلی سرخ شد و با عصبانیت بم نیگا کردمنم بش گفتم شوخی کردم "،مانده بودم چی بگم ،ادامه داد :"خیلی خسته ام ،آخه دیشب با یک دختر دیگه بودم ،حواسم نبود جلوی زیدم گفتم که دیشب با یکی دیگه بودم اونم شروع کرد به فحش دادن"

دوباره چند لحظه ساکت شد ،باز هم ناگهانی پرسید : "موبایل داری؟"گفتم نه ، گفت پس چرا دستاتو اینطور گرفتی ؟به طرز زننده صمیمی شده بود،دستهایم را که قفل کرده بودم از روی زانویم برداشتم،"تا میرداماد چندتا ایستگاهه؟"

یادم نبود ،شروع کردم به محاسبه کردن ، توی دل به این حواس پرتم بدو بیراه می گفتم که متوجه نگاه عاقل اندر سفیه اش شدم ، همزمان قطار هم داشت وارد ایستگاه می شد ،به پسرک گفتم :"یادم نیس ،همین بغل تابلوی ایستگاه ها هست ،ببین ،اونجا "،گفت :"وایسا ،الان میام!" من هم از خدا خواسته تا پشتش را به من کرد ،به سرعت از او دور شدم ، و این برج بلند رو داخل یکی از واگن ها انداختم تا از مصاحبت با پسرک در امان باشم ،قطار هم حرکت کرد اما پسر همچنان به تابلو می نگریست
+ نوشته شده در 86/03/09ساعت 14:27 توسط شهاب |

ارزش آدم ها به خود در گیری های ذهنشان است .‏
+ نوشته شده در 86/02/05ساعت 20:23 توسط شهاب |

یک آسمان پر ستاره
ماه در تکاپوی تابیدن به زمین
لکه ابری بی تفاوت
سکوت مضحک یک شهر
یک آینه ی شکسته
چهره ی کدر یک مرد
غمی به سیاهی شب
زمان از نفس افتاده
کلامم را به باد می گویم ،شاید به گوشش برساند
کلامم را در گوش باد نجوا می کنم ، مگر کسی بیدار نشود
+ نوشته شده در 86/01/26ساعت 17:14 توسط شهاب |

خدا دوست من است !
+ نوشته شده در 86/01/21ساعت 19:23 توسط شهاب |

هر موجودي داراي صفت و رفتار منحصر به فردي است كه بيانگر هويت و گونه ي اوست ، و صفاتي ديگر كه ساير موجودات هم از آن ها برخوردارند. به عنوان مثال صفت چاقو برندگي وتوانايي آن بريدن است، يا صفت اسب اطاعت كردن از سوار و توانايي آن سريع دويدن است، اگر چه چاقو با تيشه در بريدن و اسب با خر در باركشي شباهت رفتار دارند اما كمال هر چيزي دركامل انجام دادن صفتي است كه دارد،و نقص و ناتواني آن چيز در كوتاهي ياعدم انجام آن صفت. هر چه چاقو نازك تر و برنده تر باشدو هر چه اسب دونده تر و فرمانبردار تر باشد به كمال خود نزديك ترند ، اگر چاقو به سختي ببرد يا اصلا نبرد از آن به عنوان تكه آهني بلا استفاده نام مي برند و اگر اسب خوب ندود و يا از سوار اطاعت نكند ، به اوپالاني مي بندند و در كنار خران ازاو استفاده كرده و فرض برفرومايگي اسب مي كنند. انسان نيز داراي وي‍ژگي منحصر به فردي است كه هيچ موجودي از آن برخوردار نيست و از طرفي بسياري از صفات و رفتار وي مانند ديگر موجودات است .صفت خاص انسان سخنوري است ،كه به همين دليل انسان را ناطق مي گويند، منظور از سخنوري عمل حرف زدن نيست ، فردي كه لال است نيز از اين حقيقت برخودار است . در حقيقت سخنوري به معني قدرت ادراك معقولات (معقولات هر آن چيزي است كه شايسته ادراك و دريافت است، و به دو دسته تقسيم مي شود ،1-معقولات بيروني : هر چيز كه در طبيعت وجودخارجي دارد وقابل مشاهده است 2-معقولات دروني : هر چيزي كه زاييده ي فكر انسان است و در طبيعت وجود ندارد،وا‍ ژه نامه ي دهخدا ) وتفكر و تحليل است كه به كمك آن خوب را از بد و زشت را از زيبا تشخيص ميدهد و قدرت تصميم گيري پيدا مي كند ، رفتار گوناگوني كه از آنها به خير يا شر و پسنديده يا ناپسند ياد مي كنند انجام مي دهد وبر خلاف ديگرموجودات او را به خوشبختي يا بد بختي توصيف مي كنند.اگر انسان ويژگي سخنوري را با ممارست پرورش دهد و به مرتبه اي شايسته كه براي آن آفريده شده است برسد،خوشبخت خواهد بود ولي اگردر پرورش اين صفت كوتاهي كند و حتي در جهت معكوس تلاش كند، صفتي كه به وي نسبت مي دهند "بدبخت و دون مرتبه" است .اما هرگاه صفات و ويژگي هاي غير انساني بر وي غلبه كنند،انسان از مرتبه ي انسانيت تنزل كرده و به مرتبه ي دون چارپايان يا جايگاهي پست تر از آن تنزل مي كند " اولئك كالانعام،بل هم
اضل ".
انسان موجودي پيچيده(مركب) است و به دليل اينكه ازويژگي سخنوري برخوردار است و اين ويژگي دو نوع توانايي علمي و عملي به انسان مي دهد ، كمال انسان به دو دسته علمي و عملي تقسيم مي شود و رسالت وي در زندگي رسيدن به آنهاست،

كمال و رسالت علمي انسان در اين است كه در تمام طول زندگي ، در طلب علم و درك مجهولات حريص باشد و در اين مسير تا رسيدن به مقصود و مطلوب حقيقي كه درك مقام توحيد خداوند است تمام تلاش خود را بكند و روحش سركشش آرام گيرد و از باطنش غبار شك و نگراني را بزدايد .
كمال عملي انسان اين است كه افكار و رفتار ويژه ي خود را پرورش دهد و بين آنها هماهنگي و نظم ايجاد كند و از اين طريق به مقصد كه داشتن اخلاقي شايسته است برسد ،سپس با خارج شدن از جنبه ي فرديت به اكمال ديگران (ياري رساندن به ديگران در رسيدن به كمال شايسته ي انساني )بپردازد و از طريق فعاليت هايي كه جنبه ي عمومي دارند در رسيدن ديگران به سعادت سهيم باشد.
+ نوشته شده در 86/01/14ساعت 22:5 توسط شهاب |