تبليغاتX
روزنه
 
روزنه
 
 
یادداشت های شخصی
 
سه روز است که در این اتاق لعنتی حبس شده ام،نمی دانم چگونه وارد این اتاق شده ام اما احتمالا هشیار نبوده ام!
اصلا شباهتی به یک اتاق معمولی ندارد،هیچ راه خروجی از این اتاق پیدا نکردم،حتی یک دریچه ی کوچک،بنای آن شبیه یک استوانه است ،که سقف ان معلوم نیست . کف اتاق متخلخل است و حفره هایی شبیه به خانه های کندوی زنبور عسل دارد، تاریکی اتاق وحشت را به خون ادمی تزریق می کندو اندک نور آبی رنگی که از این حفره ها فرار میکند در برابر این تاریکی تسلیم می شود.
پس از نوشتن این چند جمله سرش را بلند کرد و به دیوار خیره شد ، از سکوت مرگبار اتاق خسته شده بود،آهی کشید، چشمانش دوباره سنگین شد،همانطور که نشسته بود به خواب رفت..
روی بام خانه شان ایستاده بود،هوایی طوفانی بودو با د به شدت درخت های اطراف خانه را تکان می داد، ناگهان باد او را چون پر مرغی به هوا بلند کرد، احساس می کرد که سبک تر ار یک کاغذ مچاله شده است، شاید به سبکی روح، ترس سراپایش را فرا گرفته بود ،اما نه از مردن،که از احساسی ناشناخته.
چشمانش را که باز کرد هنوز تاریکی آنجا بود، به خوابی که دیده بود فکر کرد،خوابی عجیب بود امانه عجیب تر از این اتاق، دیگر ازتاریکی اتاق نمی ترسید،او اکنون زندانی افکار خود شده بود...
 |+| نوشته شده در  85/10/27ساعت 19:7  توسط شهاب  | 
مرد به آهستگی سرش رو از روی گل و لایی که صورتش رو پوشانده بود بلند کرد،گیج بود، جایی که تا چند لحظه پیش صورت مرد قرار داشت اکنون مخلوطی از گل و برف و خون بود.روی زمین نیم خیز شد، حتی ناله هم نمی کرد، هیچ صدایی نمی شنید،یک آن گویی که کسی به مرد هشدار داده است،دست زخمیش را از کنار دکمه های پالتویش به داخل لغزاند و چندین نامه بیرون آورد، تک تک آنها را وارسی کرد، خنده ای ناپایدار گوشه ی لبش نشست،خنده اش در پایداری نگاه وحشت زده ی دختر بچه ای که کنار خیابان ایستاده بود محو شد. بلند شد، چهره اش نشان از دردش داشت، بی توجه به صدایی که می خواندش ،" آقا چیزیتون نشده، نمی خواهید به بیمارستان برسونمتون،آقا …"لنگ لنگان از آنجا دور شد.

دیگر پاهایش نای رفتن نداشت ، ایستاد. از بالای پل به بزرگراه زیر پایش نگریست،خودرو ها بی روح تر از گذشته رد می شدند،بالاترین دکمه ی پالتویش را باز کرد،نامه ها را از جیب تویی پالتویش بیرون کشید،برای آخرین بار همه ی آنها را وارسی کرد، نامه ها را دوباره داخل پالتویش پنهان کردو بی توجه به شلوغی اطراف خودش را به داخل بزرگراه پرت کرد.

صدای پیرمردی ،مرد را ترساند:" پسرم ، سیگار نمی خواهی؟ فندک، کبریت ، آدامس؟"
مرد بهت زده به چهره ی پیرمرد نگاه میکرد، رنجور بود و چروکیده، اما هنوز نامید نشده بود! مرد خندید: یک فندک می خرم پدر، نه پدر جان دوتا فندک بده…

 |+| نوشته شده در  85/10/12ساعت 22:49  توسط شهاب  | 
چشمانی در همهمه ی انتظار،
درماندگانی ابدی !
مویه های ناتوان شبانه ،
در سوگ عطر یاس...
تاریکی : کودکی خورشیدش می جوید
و خورشید ره گم کرده،
صدای زوزه ی گرگان
کوبش ثم اسبان
اشکهای شبدری تنها

و شب چه سیاه است...
 |+| نوشته شده در  85/10/01ساعت 17:30  توسط شهاب  | 
 
  بالا