تبليغاتX
روزنه - دنیای زیر زمینی
 
روزنه
 
 
یادداشت های شخصی
 


صبح ، مترو ،ترن امام خمینی- صادقیه :

کنار یکی از این حفاظهای شیشه ای که صندلی ها را از در مترو جدا می کند ایستاده بودم ،این پا و آن پا می کردم و مثل همیشه مترصد یک فرصت بودم که یک صندلی خالی بشود و جسمم را روی یک صندلی بگذارم ،در همین حال و احوالات بودم که متوجه نگاه های سنگین مسافرین قطار به یک سمت خاص شدم ،با دنبال کردن رد نگاه ها به یک چهره ی پسامدرن برخورد کردم،جوانی بیست و چند ساله بود ،عبائی سفید روی دوشش انداخته بود وکلاهی قدیمی به سر داشت که وسط آن سیاه رنگ و دور آن سفید بود،پشتش به من بود ،دوست نداشتم مثل بقیه نگاهی توهین آمیز به او داشته باشم ، نگاهم از سر فضولی بود: بالاخره رویش را به سمت من برگرداند ،چهره ای غریب داشت ،ابروهایش مثل دو کمان بود که به وسیله ای ،شاید مداد چشم (این را بانوان بهتر دانند)آنها را کشیده بود و تا نزدیک شقیقه اش ادامه داشت ،چشمانش آبی و زیبا بود، و یک ریش بلند تقریبا مشابه ریش آخوند ها داشت ،ولی با این تفاوت که به آن شکل خاصی داده بود(آخوندها معمولا به ریششان اجازه می دهند آزادانه رشد کند)، یک جزوه و یکی دو تا روزنامه به دست داشت و وچهره اش بشاش بود.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید بنده ی خدا یک درویش است ،اما بیشتر شبیه به زرتشت پیامبر بود ،مسافرین بر و بر به او نگاه می کردند و بعضی هم نیشخند تحقیر آمیزی به لب داشتند ،آخر چهره ای عجیب داشت ،حتی چند پیرمردی هم که در واگن بودند با قیافه ای متعجب به او نگاه می کردند ،به ایستگاه آزادی که رسیدیم پیاده شد ،یکی از مسافرین به دیگری گفت :"ابوریحان بود؟" آن یکی گفت "شاید هم پدر ابو علی سینا بوده " و پنج شش نفری که اینها را شنیده بودند خندیدند ،دو مرد که یکیشان سبیل قیطانی داشت همزمان با خروج جوان درویش مسلک واردشدندومردی که سبیل قیطانی داشت به همراهش گفت:" دیدیش؟"و با هم قهقهه زدند ، آن سو تر مردی که کنار در ایستاده بود گفت :"از امام خمینی تا اینجا به هر ایسگاه که میرسیم واگنشو عوض می کنه ..."حوصله نداشتم به رفتار مردم فکر کنم ، گرچه پوشش جوان درویش خودنمایانه بود ،اما در دل شجاعتش را تحسین کردم.

عصر ، مترو ،ترن امام خمینی-میرداماد:

نمی دانم چه شد که به اشتباه در ایستگاه دروازه دولت از قطار پیاده شدم ،صبر کردم تا قطار بعدی بیاید ،تمام صندلی ها خالی بود و با اقتدار روی یکی از آنها نشستم ،پسری که شاید 18 یا 19 سال داشت به کنار صندلی من آمد و بعد از کمی تردید کنار من نشست ،از جیبش 7 تا کارت تلفن در آورد ،مثل پاسور به دستش گرفت و با ژستی قمار بازانه شروع کرد به ورق زدن آنها ،شاید اشتباه کردم اما به رویش خندیدم ، او هم خندید ،لباس هایش کهنه بود ، عینکی هم به صورت سبزه اش داشت ،گفت : "دیروز با همین کارتاازیه احمق 50 تا بردم "و گفت که چطور این کارو کرده ،به حرفهایش گوش نمی دادم ،چون نه از پاسور سر رشته ای دارم ،نه جمله های او را خوب می شنیدم،کلماتش را به سنگینی ادا می کرد ،چند لحظه ای ساکت شد ، ناگهان گفت :"الانم با زیدم بیرون بودیم ،کلی بستنی خورد ،آخه میخوام باهاش ازدواج کنم ،بهش اینجوری گفتم،لا مصب مث گاو می خوره "گفتم :"خوب هوا گرمه،بستنی می چسبه!"گفت :"بهش گفتم هوی مث گاو نخور ،اونم کلی سرخ شد و با عصبانیت بم نیگا کردمنم بش گفتم شوخی کردم "،مانده بودم چی بگم ،ادامه داد :"خیلی خسته ام ،آخه دیشب با یک دختر دیگه بودم ،حواسم نبود جلوی زیدم گفتم که دیشب با یکی دیگه بودم اونم شروع کرد به فحش دادن"

دوباره چند لحظه ساکت شد ،باز هم ناگهانی پرسید : "موبایل داری؟"گفتم نه ، گفت پس چرا دستاتو اینطور گرفتی ؟به طرز زننده صمیمی شده بود،دستهایم را که قفل کرده بودم از روی زانویم برداشتم،"تا میرداماد چندتا ایستگاهه؟"

یادم نبود ،شروع کردم به محاسبه کردن ، توی دل به این حواس پرتم بدو بیراه می گفتم که متوجه نگاه عاقل اندر سفیه اش شدم ، همزمان قطار هم داشت وارد ایستگاه می شد ،به پسرک گفتم :"یادم نیس ،همین بغل تابلوی ایستگاه ها هست ،ببین ،اونجا "،گفت :"وایسا ،الان میام!" من هم از خدا خواسته تا پشتش را به من کرد ،به سرعت از او دور شدم ، و این برج بلند رو داخل یکی از واگن ها انداختم تا از مصاحبت با پسرک در امان باشم ،قطار هم حرکت کرد اما پسر همچنان به تابلو می نگریست
 |+| نوشته شده در  86/03/09ساعت 14:27  توسط شهاب  | 
 
  بالا